تبليغاتX
خط شکن!
درباره وبلاگ

دختر آذری ، سنی کمتر از 60 سال.
درباره وبلاگ:من یک عنصر نیستم
مجموعه ی لحظاتی هستم
که عناصر حیات دچار جنون آنی بوده اند
من یک عنصر نیستم
زبانی هستم
که پیشنهاد می کنم با آن سخن بگویید !

خط شکن!
این نگاه کردن نیست ... !
:: ::  نويسنده : MitHra       

این شعر رو خیلی دوست دارم ،کلی حرف توش هست و حس خاصی بهم میده ؛ متاسفانه اسم شاعر رو نمیدونم.

 

"جهان چه دیوار کوتاهی ست

یا ازین سویش می افتی

یا از آن سو

هیچ فرقی نمی کند

یا زندگی مردگان هستی

یا مرگ زندگان

از شهر حرف نزن

و آن سایه های سفیه من ؛

زنان زنای آفرینش اند

مردان قصاص عقوبت ؛

بیهوده نیست این جفت بی امکان ؟

وقتی نه آفرینش زنده است

و نه عقوبت ؛

من به این ساعت ها و ثانیه ها بدبینم

اگر مجالی به من دهند

دلم می خواهد کمی جناب زمان باشم

تا چشم هایم را گشاد کنم

خوب ببینم

شاید مطمئن شوم برای لحظه ای حتا

وجود داشته ام

نه

این نگاه کردن نیست

این نقاب ها با ما چه می کنند؟

با جنایت محتوم ما چه می کنند ؟

ما کودکان معصوم

فاتحانه فکر می کنیم چیزی از همدیگر دزدیده ایم!!"


 

 

پ.ن:سلام.انگار کمی فونتهای وبلاگ قاطی پاتی شده بود؛شرمنده چون با فایرفاکس کارمیکنم اصلاً متوجه اکسپلور نبودم.خوشحال میشم اگه مشکلی تو وب پیش اومد خبرم کنید.



:: ::  نويسنده : MitHra       
نظر به این که غالب ابزاری که بشر به عنوان آساینده زندگی خویش از آنها بهره می برد ، بی آنکه بداند دشمن جانش است ولی او بخاطر صرفه جویی در زمان ، کاهش در صرف انرژی از خیر سلامتی می گذرد . اتو مبیل ، یخچال ، موبایل ، تمام لوازم زندگی اش را در آغوش می فشرد . باید از خود بپرسیم چرا از آنجایی که لذت بردن 1 اصل برای بشر است و اکنون نیز برای عالمان ثابت شده است که لذت بردن توان دفاعی بدن را بالا می برد چرا نباید سیگار را که می توان به عنوان یک ابزار برای لذت بردن دانست مصرف کرد؟ البته تاکید بنده بر لذت بردن از فعل است نه عادت کردن به فعل . ما به تلوزیون ، کامپیوتر ، موبایل و اتومبیل عادت کرده ایم و نیز می دانیم که این ها چه مضرات جبران پذیری برای ما و طبیعت دارد . پس آن که اصل است برای ما یک حلقه مفقود شده است ، یافتن و بستن این حلقه مفقوده نوش دارویی برای تمام آلام بشر است . انسان موجودی است مختار و این اختیار قائم به عقل اوست .

دمی آب خوردن پس از بدسگال                  به از عصر 70 و 80 سال


پ.ن:طرز تفکر آقای مرتضی.م این بود ؛ خب نظر شما چیه؟

________________________________________________

ب.ن:

خطاب به رفیق »»  بحث اعتماد و دوستی دیگه معنی نداره ؛ ظرفیت آدما به صفر میل میکنه.

                         پشیمونم که جواب سلامت رو دادم.




:: ::  نويسنده : MitHra       
ائل گلی (شاه گلی) تلپ شده بودیم  ، فضا جون می داد واسه خلوت کردن.

با همین حس داشتم یکی از کتابهای سید فیلد (سکوت بره ها) رو ورق می زدم و کلی تو کف بودم!

 یه آقا پسر اوومد درست نشست روبه روم

زیر چشمی حواسم بهش بود،مطمئن شدم از من یکی سر به زیر تره بیخیالش شدم و ادامه کتاب....

10 دقیقه بعدش خواستم پاشم قدمی بزنم دیدم نخیر دختر خانومی با قدنسبتاً کوتاه درست وایساد جلو پسره

نمی دونم چی بهش گفت که پسر داد زد خانوم برو پی کارت

دختر همچون سیریش تبلیغاتی دست بردار نبود پسره فرار و دختر بدنبال

فضولیم گل کرد از دور چشم بهشون بود

گربه بدو موشو بگیر

آقا موشه، گربه خانوم رو دورش زد!!

خشکم زده مگه همچین چیزی میشه آیا ،ناگهان ،خدایی نکرده؟

دیدم پسره برگشت

 پیش خودش فکر کرده ناسلامتی پسرم ،خدا بد نده باید شیر باشم !

دختر تا دید پسرو ؛ اومد طرفم گفت خانومی این شماررو بده بهش بگو شب منتظرم می ترسم فرار کنه !!

هنگیدم زبونم نمی چرخه! گفتم : برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه !!
خودم رو زدم به کوچه علی چپ و زوم کردم به کتاب !!


-پسره وایساد بالا سرم :خانوم چی از جونم می خوایید؟

من: من به شما چی کار دارم ؛ مزاحم نشو .

"نگو فکر کرده با دختره همدستم !مثل این موشهای آبکشیده شده بود ضربان قلبش چنان می زد که انگار قابلمه مسیه با ملاقه دارن ته دلشو خالی میکنن!! خنده ام رو به زور نگه داشتم."

- مگه با اون نیستی تو ؟
من: با کی؟
- همونی که چند لحظه پیش باهاش حرف زدی.
من: خب آدم با هرکی حرف میزنه باهاش نسبتی داره ؟ نه آقا ازم چیزی خواست منم قبول نکردم.
-از شماهم خواست که ...!!!

من: بله؟ نخیر خواست شمارش رو بدم به شما و از اونجایی که دنبال دردسر نیستم گفتم نه !!

"رنگش کپی دندوناش شده بود ، من دیدم انگار موضوع داره جدی میشه خرت و پرتام و جمع کردم و خواستم برم پیشه مامان اینا  ؛ برگشتم پشتم و نگاه کردم دیدم پسره انگار که گذاشتیش تو ویبره رفت پیشه دختره ! و..."

 
خب از یه طرفم این خوبه یا بد؟! ؛شاید بستگی به شرایط داره و آدمش

ولی خب خنده داره دیگه اگه دخترا به پسرا چشمک بزنن ، متلک بار کنند ، شماره بدن ، دسته جمعی جلو مدرسه پسرونه صف ببندن ، گل شیرینی به دست برن خواستگاری و پسرا چایی تعارف کنند و....


پ.ن: این یه اتفاق خط شکنی بود ؛ شاید معنی وبلاگم با این اتفاق بیشتر قابل فهم باشه ، اسم وبلاگ به خط شکن تغییر پیدا میکنه.

.

.

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ایی دلخواه

مینهم سر بروی دفتر خویش



ب.ن:این عکس رو تو یکی از سایتها دیدم گفتم حیفه ، جاش خالی نباشه !

به ادامه مطلب مراجعه کنید

.

.



ادامه مطلب ...